عشق فسقلی خاله و ماشینش
امروز که درم این مطلب برات میذارم 1/1/2016 هس. اولین روز از سال نو میلادی. شما 3 سا ل و 3 ماه و 25 روز داری.
هفته قبل با خاله سوسن و مادری رفته بودی بازار، یه ماشین دیده بودی که فرمون داشت . خاله سوسن تعریف کرد گفت رفتیم بازار در اون مغازه نشسته بودی و تکون نمیخوردی خاله سوسن هم واست نخریده بود چون دقیقا یه ماشین شبیه اون داشتی. یک هفته کامل هروقت ازت میپرسیدیم چی میخوای واست بگیرم همش میگفتی اون ماشینه که فرمون داره . خلاصه یه روز عصر من و خاله سوسن با شما رفتیم بازار واست اون ماشینه رو خریدیم.رنگ ماشینه زرد بود و شما همش میگفتی من ماشین زرد yalow که فرمون داره میخوام
وقتی رفتیم در اون مغازه که ماشینه رو بخریم یه دونه از همون ماشین رو گذاشته بودن دم در مغازه کلی خاک گرفته بود اینقد خوشحال شدی تا ماشین رو دیدی همش میگفتی بیا همینو ببریم.صاحب مغازه یه خانم مهربون ود رفت تا از انبار یه دونه نو برات بیاره همش میگفتی همینو ببریم خونه گفتم این خاک گرفته گفتی عیب ندار تمیزش میکنیم
یه دونه نو از اون کامیون گرفتیم و اومدیم خونه .کلی خوشحال بودی و همش با کامیونت بازی میکردی. تازه هر روز میبری با خودت خونتون و دوباره عصر میاریش خونه بابا صفر
یه روزم شما و. بابا جونت و مامان سودابه رفته بودین بیرون کامیونت هم با خودت برده بودی کلی بازی کرده بودی و بهت خوش گذشته بود.






عشق فسقلی خاله و ماشینش 
